درباره‌‌ی مه‌مانی

رفت ايستگاه و منتظر ماشين شد. نه خبري از ميني‌بوس بود، نه روي نيمكت انتظار كسي ديده شد. صدايي از پشت سرش شنيد. برگشت و مردي را توي پياده‌رو ديد كه پير و فرسوده مچاله شده بود و چندك زده بود روي زمين. بقچه‌اي را بغل زده بود و چشمانش خالي از گرمي زندگي بود. ((منتظر ميني‌بوس هستي؟)) ((آره مي‌خوام برم شهر. بايد يه سر برم اداره.)) ((ماشين رفته ولي هنوز برنگشته. منم منتظرش هستم.)) ((خيلي وقته اين‌ جايي؟)) لباس‌هاي پيرمرد رنگ و رورفته و پوسيده به نظر مي‌رسيد. انگار نور تند و مستقيم ساليان تار و پودش را به نيش كشيده باشد، كافي بود دست بهشان بزني تا از هم وا بروند. پيرمرد سرش را خاراند و دستش را توي بقچه كرد و نان خشكي بيرون آورد و سق زد. چق‌چق جويدن نان خشك در فضاي خالي و سوت و كور ميدان‌گاه پيچيد و در دل شيري كور مه فرو رفت. گفت: ((يادم نمي‌آيد. شايد خيلي وقته اين‌جا باشم. آره. آره. وقتي اومدم اين‌جا جوون بودم. خيلي جوون. راستشو بخواي مي‌خواستم برم خواستگاري يه دختر. آخه اون وقتا كه توي شهر كار مي‌كردم عاشقش شده بودم.))

آخرین محصولات مشاهده شده