درباره‌‌ی آمریکازده‌ها

سيمون با زحمت چشم‌هايش را باز مي‌كند. قيافه‌اش نشان مي‌دهد كه حالش خراب است. مرا به جا آورده است. دهان پيرش كمي متشنج مي‌شود و دو تا انگشت از زير ملافه بيرون مي‌آيد. سلام مختصري به من مي‌دهد و چشم‌هايش را مي‌بندد... اصرار مي‌كنم: ـ سيمون، ببينم... هيشت!

آخرین محصولات مشاهده شده