درباره‌‌ی 4 درس درباره روانکاوی

به نظر من ماحصل کارِ فرويد تئوري‌اي است دربردارند? چند تناقض. همين کافي است که يکي از اين تناقضات بي‌جواب باقي بماند تا کل اين تئوري درهم‌کوبيده يا رد شود. امروز صحبتم را به يادآوري دو مورد از شناخته‌ترين مصاديق اين تناقضات محدود خواهم کرد. [يکي اين است که] انتقالْ شرطِ بنيادين روانکاوي در نظر گرفته مي‌شود و حتي مي‌توان روانکاوي را انتقال‌کاوي ناميد. با اين‌همه مي‌توان انتقال را قدرتمندترين سدِ پيشرفت روانکاوي نيز قلمداد کرد. بنابراين، چگونه انتقال هم شرطِ امکان و هم عاملِ ناممکنيِ روانکاوي است؟ تناقض بعدي مربوط به ايگوست. فرويد ابتدا ايگو را کارکردي از واقعيت تعريف مي‌کند و مادامي که حرف از ميل در ميان باشد، اين تعريف برايش بسيار مهم تلقي مي‌شود. طبق نظر فرويد، اميال به سمت وهمِ ابژه‌هايشان سوق مي‌گيرند؛ يعني رضايت‌مندي خود را در ابژه‌هاي بريده از واقعيت مي‌جويند. اگر کارکرد واقعيت کارکرد ميل را اصلاح نکند، کارکرد رواني به وهم يا وضعيت روان‌پريشي تقليل مي‌يابد. با اين‌همه، بعد از کشف نارسيسيسم، ايگو عاملي قلمداد مي‌شود که به من امکان فرق گذاشتن بين کسي که مي‌خواهم باشم و کسي که هستم را مي‌دهد. بنابراين، چگونه عاملي يکسان هم مشعل‌دار واقعيت است و هم زايشگاه توهم؟

آخرین محصولات مشاهده شده