درباره‌‌ی چشم های اینشتین

ايمان، با برادر و خواهرش، پيمان و پرستو، و پدر و مادرش آقاموسي و ثرياخاله در سرايدارخانه‌ي يک مدرسه در قائمشهر زندگي مي‌کنند. آقاموسي که روزگاري گلر تيم نساجي بوده حالا مستخدم مدرسه است و ثرياخاله -با يک پاي مصنوعي‌- در نظافت مدرسه کمک مي‌کند. آن‌ها گويي در يک منطقه‌ي مرزي ساکن شده‌اند؛ جايي که مي‌توان نامش را خانه-مدرسه گذاشت. مرز اين دوفضاي خصوصي و عمومي يک در است، «در بهشت»؛ دري حايل که قرار است ديواري بلند ميان اين دو دنيا بکشد. اما قضيه به اين سادگي‌ها هم پيش نخواهد رفت... ماجرا از روزي آغاز مي‌شود که «گل» دختر پرماجراي مدرسه براي اين‌که از تفتيش خانم ناظم جان به در ببرد، با پوسترها و عکس‌هاي ممنوعه‌اش پا به فرار مي‌گذارد و چاره‌اي برايش نمي‌ماند جز اين‌که سر از اين خانه در بياورد تا آن‌ها را به دست ايمان بسپارد...

آخرین محصولات مشاهده شده