درباره‌‌ی زال و رودابه (عشق‌های فراموش شده 6)

هواي شب‌هاي بهار هنوز سوز زمستانه داشت و قلب عاشق رودابه رمق و توان ايستادن را از او گرفت. زال كه اوضاع را اين طور ديد شال گردنش را گشوده و روي زمين پهن كرد. دست به سوي رو دابه دراز كرد. بي‌هيچ سخني از او تقاضا كرد دستش را بگيرد و به كمك مردانه‌ي او براي نشستن بر زمين پاسخ رد ندهد. رودابه به عمرش با مردي جز پدرش و كاتبي كه به او مشق و نوشتن مي‌آموخت هم كلام و هم نظر نشده بود. با شرمي آموخته با ترس به بازوي ستبر زال تكيه كرد و آرام نشست. زال نزديكش نشست. چند لحظه سكوت بينشان حكفرما بود. زال از تبي داغ مي‌سوخت و رودابه در سرمايي كه وجودش را در برگرفته بود تقلا مي‌كرد زنده بماند.

آخرین محصولات مشاهده شده