درباره‌‌ی كافه‌اي بر لبه جهان (داستاني درباره معناي زندگي)

تصور کنيد وقتي خسته و درمانده از تمام تکليف هايي که رسم زندگي شما را به آن واداشته، مي خواهيد براي خود کنج خلوتي پيدا کنيد تا آنجا اندکي تمرين رهايي کنيد، ناگهان دريچه‌ي پنجره اي پنهان به روي شما گشوده مي شود و عظمت جهان هستي، برابر ديدگانتان، جان مي گيرد؛ پس از خود مي پرسيد: «چرا تاکنون، هرگز پنجره را باز نکرده بوديد و اين قدر به تاريکي خو گرفته ايد؟!». حالا قرار است «کافه اي برلبه ي جهان» چشم اندازي روشني بخش براي شخصيت اصلي داستان فراهم آورد. جان، نماد مردماني است که در تب و تاب ظواهر زندگي غرق شده اند و هرگز در جستجوي معناي اصيل وجودي خويشتن نبوده اند؛ اما شايد يک شب، در اوج ناباوري، در مکاني غريب، با سوالاتي رو به رو شوند که به سادگي نمي توانند از کنارش بگذرند.

آخرین محصولات مشاهده شده