درباره‌‌ی غریبه مرموز

زمستان سال ???? بود. اتريش فرسنگ ها دور از جهان و جهانيان در خواب غفلت فرو رفته بود، قرون وسطي هنوز در آن سرزمين ادامه داشت و آن طور که معلوم مي شد خيال داشت تا ابدالدهر نيز ادامه يابد. بعضي ها که حتي عقربه ي زمان را قرن ها به عقب برمي گردانند، مي گفتند اگر وضع فکري و روحي مردم را ملاک قضاوت قرار دهيم، اتريش هنوز در عصر اعتقاد زيست مي کند. من هرچند پسربچه اي بيش نبودم، اين موضوع و لذتي را که از آن مي بردم خوب به ياد مي آورم. آري، اتريش فرسنگ ها دور از جهان و جهانيان در خواب غفلت فرو رفته بود و دهکده ي ما نيز چون در قلب اتريش قرار داشت، درست در قلب آن خواب به سر مي برد. اين دهکده در جاي پرت و خلوتي بود که هيچ خبري از دنيا و مافيها سکوت تپه ها و جنگل هاي اطراف آن را به هم نمي زد، با رضايت خاطر و خرسندي تمام در صلح و صفاي محض مشغول چرت زدن بود؛ رودخانه ي آرامي از جلوي آن مي گذشت که سطح آن به نقوش ابرها و انعکاس شکل کشتي ها و قايق ها مزين بود، پشت آن سربالايي پر درختي بود که تا پاي پرتگاه بلندي ادامه مي يافت، بر فراز آن پرتگاه، قلعه ي بزرگي چهره در هم کشيده بود که برج و باروهاي طويل آن گويي زرهي از شاخ و برگ مو، بر تن داشتند ...

آخرین محصولات مشاهده شده