درباره‌‌ی سگي در خرمن‌جا و چند نمايش‌نامه ديگر (نمايش‌نامه)

ربابه: مرد، امسال تكليف من با اين بچه‌ها چي مي‌شه؟ همه هست و نيستمون اينه... [اشاره به گندم] كه اونم يه ساعت ديگه مثل گوشت قربوني... حيدر: [عصبي] زن يه‌خورده صبر داشته باش... اگه علي ساربونه مي‌دونه شترو... ربابه: [شانه بالا مي‌اندازد] نمي‌دونم... تو يا گنج پيدا كردي يا مي‌خواي بري دزدي... حيدر: نه زن... نه گنج پيدا كردم و نه مي‌خوام برم دزدي. تو فقط يه خورده صبر داشته باش... بچه كه تا حالا نق مي‌زد يك‌هو مي‌زند زيرش و «عروعور» گريه مي‌كند. ربابه: [با دق‌دلي] تو ديگه لال‌موني بگير... ذليل‌مرده... حيدر: چي مي‌خواد زن؟ ربابه: من چه مي‌دونم، كارد به شكمش اومده... هندونه مي‌خواد... حيدر: خب يه دو سه مشت گندم بش بده بره بخره...

آخرین محصولات مشاهده شده