درباره‌‌ی روزي كه جوحا انگشترش را گم كرد (قصه‌هاي تصويري از عبيد زاكاني 8)

جوحا انگشتر قشنگي داشت که يادگار پدر خدابيامرزش بود؛ يک انگشتر نقره با نگين سبز. جوحا انگشتر را خيلي دوست داشت. اما خيلي کم آن را دستش مي‌کرد. هميشه مي‌ترسيد گمش کند. روزي جوحا انگشترش را گم کرد. با آه و افسوس زد توي سرخودش و گفت: «آمد به سرم از آن‌چه مي‌ترسيدم.» و سراسيمه از خانه بيرون رفت و دنبال انگشترش گشت. اما هرچه گشت آن را پيدا نکرد. نانوا که از آن‌جا رد مي‌شد، جوحا را ديد که خم شده بود روي زمين و هي مي‌گفت: «پيدا شو. پيدا شو. جان مادرت پيدا شو.»

آخرین محصولات مشاهده شده