درباره‌‌ی فیلو فیل کوچولوی خاکستری

صبح بود؛ فيلو، فيل کوچولوي خاکستري، مثل هر روز به تنهايي در جنگل راه افتاد. هوا آرام بود و جنگل پر از شور و نشاط. فيلو به خرگوش و سنجاب رسيد که مشغول بازي «گرگم به هوا» بودند. دلش خواست بگويد: «من هم مي‌توانم با شما بازي کنم؟ من هم اين بازي را خيلي دوست دارم.» اما جرأت نکرد و ساکت ماند. مثل هميشه، حرفش را در دلش نگه داشت و به راهش ادامه داد. بعد به لاک‌پشت و خارپشت رسيد که مشغول بازي قايم‌باشک بودند. باز هم دلش خواست بگويد: «من هم مي‌آيم با شما بازي کنم. من هم قايم‌باشک را خيلي دوست دارم.» اما باز هم ساکت ماند و چيزي نگفت. مثل هر روز، تنها به تماشاي بازي آن‌ها ايستاد و سپس به راهش ادامه داد. سپس به کرگدن و زرافه رسيد که در حال آب‌بازي بودند. فيلو باز هم نتوانست از آن‌ها بخواهد که به بازي دعوتش کنند. اين بار هم ساکت ماند و فقط به آن‌ها خيره شد. آفتاب به آرامي روي صورتش تابيد و کم‌کم خوابش گرفت. چشم‌هايش را بست و در همان حال، ناگهان احساس کرد بوي بدي به صورتش مي‌خورد. با تعجب چشم‌هايش را باز کرد و ديد يک روباه بزرگ کنارش ايستاده است. فيلو سريع خودش را عقب کشيد، اما روباه با نگاهي مرموز به او نزديک‌تر شد. حالا فيلو بايد چه کار مي‌کرد؟

آخرین محصولات مشاهده شده