دربارهی فیلو فیل کوچولوی خاکستری
صبح بود؛ فيلو، فيل کوچولوي خاکستري، مثل هر روز به تنهايي در جنگل راه افتاد. هوا آرام بود و جنگل پر از شور و نشاط. فيلو به خرگوش و سنجاب رسيد که مشغول بازي «گرگم به هوا» بودند.
دلش خواست بگويد: «من هم ميتوانم با شما بازي کنم؟ من هم اين بازي را خيلي دوست دارم.» اما جرأت نکرد و ساکت ماند. مثل هميشه، حرفش را در دلش نگه داشت و به راهش ادامه داد. بعد به لاکپشت و خارپشت رسيد که مشغول بازي قايمباشک بودند.
باز هم دلش خواست بگويد: «من هم ميآيم با شما بازي کنم. من هم قايمباشک را خيلي دوست دارم.» اما باز هم ساکت ماند و چيزي نگفت.
مثل هر روز، تنها به تماشاي بازي آنها ايستاد و سپس به راهش ادامه داد. سپس به کرگدن و زرافه رسيد که در حال آببازي بودند. فيلو باز هم نتوانست از آنها بخواهد که به بازي دعوتش کنند. اين بار هم ساکت ماند و فقط به آنها خيره شد.
آفتاب به آرامي روي صورتش تابيد و کمکم خوابش گرفت. چشمهايش را بست و در همان حال، ناگهان احساس کرد بوي بدي به صورتش ميخورد. با تعجب چشمهايش را باز کرد و ديد يک روباه بزرگ کنارش ايستاده است. فيلو سريع خودش را عقب کشيد، اما روباه با نگاهي مرموز به او نزديکتر شد. حالا فيلو بايد چه کار ميکرد؟
كد كالا | 306403 |
زبان | فارسی |
نویسنده | محمد رضا شمس |
سال چاپ | 1403 |
نوبت چاپ | 2 |
تعداد صفحات | 24 |
قطع | رحلی |
ابعاد | 21.5 * 25.7 * 0.2 |
نوع جلد | شومیز |
وزن | 116 |
تاکنون نظری ثبت نشده است.